پست ثابت ...

 

سلام دوستای گلم

 

به وب من خوش آمدید نگاهتون سرشار از عشق

 

 و ممنونم از اینکه لطف می کنید وبا چشای قشنگتون دست نوشته های

 

منو می خونید ... بسیار متشکرم

 

وباید بگم که این مطالب فقط ساخته ذهن من هستش بدون هیچ مخاطب

 

خاص  وحدود ۴ ماه است که دست به قلم شده ام و می نویسم ...

 

دلیل نوشته هامم جدایی از بابایی مهربون ... باگذشت ...

 

صبور و به معنای واقعی کلمه عالی است آخه من عاشق بابام بودم ...

 

عاشقشم می مونم  تنها به این خاطر از جدایی نوشتم اما بعد به

 

خواهش دوستان ازوصال و بعضا جدایی نوشتم که همه این

 

نوشته ها  و این ترانه روتقدیم می کنم به بهترین وعزیزترین

 

موجود زندگیم بابایی خوبم ...

 

 

پانوشت )  کلیه حقوق مادی و معنوی نوشته ها و مطالب وبلاگ برای نویسنده

 

 محفوظ است و هر گونه استفاده بدون اجازه نویسنده دور از جایگاه انسانی است ...

 

 

 

                                      

 

                                             

 

                                                    

                                                                                       

...

 

پدرم امروز یکسال است که بال زدی و

 

میهمان آسمانیان شدی ...

 

عزیزم ... زمین برای مهربانیت کوچک بود و من این را به خوبی می دانم

 

که شبنم وجودت اسمانی بود ... حال همه ما خوب است جز دلتنگی

 

برای بودنت ... خندیدنت ... نفس کشیدنت ...

 

جز دلتنگی برای شنیدن ضربان تند قلبت ... می گویم تند

 

عزیزم یادت می اید صدایم می زدی و من با شوق سر را بر سینه ستبرت

 

می گذاشتم و می گفتم وای چه صدایی ... چقدر تند می زند

 

تالاپ تلوپ تالاپ تلوپ ...

 

و تو می خندیدی و می گفتی آقایم شفایم داده است ...

 

 

 

 

پانوشت ۱) سلام دوستای گلم روز پدرهر کاری کردم که پست جدید بگذارم نتونستم

 

فقط اینکه قدر باباهاتون روبدونید و روز پدر روبا تاخیربه همه باباهای ایران زمین

 

تبریک می گم ...

 

پانوشت۲) عزیزانم درادامه مطلب تراژدی غمی رو گذاشتم که اگردوست داشتین

 

 می تونید بخونید چون اصلا دوست ندارم باعث ناراحتی شخصی شوم ...

ادامه نوشته

من ...

 

دیگر خسته شده ام

 

از صدای نفس های پر از حرصم

 

از خودم ... از درماندگیم ...

 

می خواهم رها شوم

 

از خاطره هایی که جز ترس ... تلخی برایم ارمغانی ندارند ...

 

دلم گرفته بود ...

 

از تمام زخم زبان هایی

 

که بر پیکر نحیف و خسته ام

 

تیغ شدند ... و زخمی ام کردند ...

 

و من ...

 

در خود شکستم ...

 

بی اختیار از گوشه ی چشمانم

 

قطره ای جاری شد و من دیگر برای مهار بغضم راهی نیافتم ...

 

قلب شکسته ام

 

هزاران تکه شد ... به مثال چینی ...

 

زخم خوردم و بند زدم

 

اندک اندک قلب نازکم را ...

 

و حالا

 

من هستم و

 

قلبی کوچک ... شکسته ... هراسان از درد زمانه و

 

بند خورده ...

در وصف مادر ...

 

تقدیم به تنها فرشته دوست داشتنی زندگیم

 

مادرعزیزتر از جانم !!!

 

در آستانه روز میلاد پرشکوه حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر هستیم و

 

من حقیر تر و کوچکتر از آنم که بتوانم از میان انبوه کلمات واژه ای را

 

بیابم که در وصف تمام خوبیها و زحمات تو باشد ...

 

عزیز دلم ... مادرم ... مونس شبهای تنهایی و سیاه زندگیم !!!

 

اغوش پر مهرت ارمغانی بجز آرامش ... آسایش ... حس بودن و حس ماندن

 

برایم ندارد ... عزیزم ... مادرم ... عشقم ...امید دقایق زندگیم ...خنده هایت

 

تمام غم های دنیا را از برم می رهاند و من بی نهایت دوستت دارم.

 

مادرم تنها جزیره اقیانوس دلم ... تنها همدم روزهای سختم دوستت دارم ...

 

مادرم سپاست می گویم برای تمام ثانیه های تنهاییت ... چشم های معصومت

 

 را می پرستم و به وسعت تمام مهربانیت تقدست می کنم.

 

مادرم ... امیدم

 

دل بستن به تو ... به تو که بهترین فرشته ی خدایی زیباترین و بهترین کار

 

دنیاست ... عزیزم تو از کدامین باغ بهشتی فرشته ی نازنینم که بالهای

 

سپیدت را سایبان وجود کوچکمان کردی ؟؟؟

 

از خود گذشتی تا ما برجای بایستیم ...

 

مادرم ... مامان خوبم !!!

 

از اعماق وجودم فریاد می کشم عزیزم روزت مبارک و از خدا میخواهم تا

 

همیشه ی همیشه برایم بمانی که ماندنت تنها سرود زندگیم است.

 

هزاران هزار گل سرخ به پاس وجود نازنینت ...

دیدار دو یار ...

 

شب گیسوان سیاهش را بافته و برای ماه به نمایش گذاشته است

 

و دلربایی می کند ... ناز می کند و خود را با ستاره های ریز و درشت

 

آراسته می کند و به دیدار معشوقش میشتابد ...

 

صورت ماه پر نورتر از همیشه است ولبخندی پهن بر چهره دارد

 

خود را در آیینه روز نگاه می کند و میخواهد به بهترین نحو ممکن به

 

دیدار یارش برود ... دلش در سینه بی تابی  می کند و چندین بار پاپیش

 

می گذارد که قبل ازیارش در آسمان دنیا ظاهر شود ولی اندکی بعد ناامید

 

از رسیدن شب باز می گردد طاقتش تمام می شود و پا به آسمان روشن

 

می گذارد ... شب با موه های سیاه وبلندش قدم به آسمان دنیا می گذارد

 

و به جای لباس پر ستاره اش از دوری ماه با دلی تنگ واحساسی

 

فوران شده ازدیدن یارش میبارد. ماه با دل گرفته و نگاه تب دارو

 

مه الودش به یار خسته وعاشقش می نگرد ... دست هایش را پیش

 

می آورد واشک هایش راباپشت دست پاک می کند اما دل شب گرفته تر 

 

می شود و بیشتر می بارد ...

 

اهل زمین خوشحال از ریزش باران و غافل از دیدار باشکوه دو یار عاشق

 

می خندند و ماه در تلاش برای ارام کردن شبش ...

بغض فروخورده ...

 

امشب بغض هایم هم سکوت کرده اند و قصد شکستن ندارند آنها هم

 

طاقت خرد شدن دوباره را ندارند ... امشبم بوی بغض های فروخورده ام را

 

می دهد ... صدای شکستن قلب زخم خورده ام بلند شده است و تنها صدای

 

تیک تیک ساعت تنهاییم را می شکند ... امشب واژه هایم بوی غم

 

میدهند... بوی سوختن و دم برنزدن ... امشب دیگر واژه هایم در اختیار

 

من نیستند و خود رقصان شده اند و کلمات را خلق می کنند...

 

صدای تو هنوز در گوشم هست که می گفتی "دوستت دارم" ...

 

حالا من تنهای تنها بدون تو در اتاقی خالی و بی روح تنها به کلمه ی

 

دوستت دارم تو می اندیشم که چه باری را در خود نهفته داشت که

 

حالا بی تو در این اتاق سردم و به آینده ای نامعلوم می اندیشم ...

 

صدای نفس های خسته ام را می شنوم ... امشب شب مردن و جان دادن

 

من است ... تو گفتی که وابسته ام نمی شوی و تنها به من عادت می کنی

 

اما نمی دانم این چه عادتی بود که بی تو به حال جان دادن افتاده ام ...

 

امشب در ذهن من تنها دو خاطره رژه می رود روز پاگذاشتنت به زندگیم ...

 

روز رفتن تو ومردن همیشگی من ...

 

 

بودن باتو ...

 

اعتراف می کنم بودن در کنار تو بزرگترین موهبت الهی است که خدا

 

به من ارزانی داشته است ... حالا دیگر همه زندگیم مهتابی شده است ...

 

دنیا دربرابردیدگانم جوردیگری خودنمایی می کند هرعصر که منو و تو

 

قدم زنان وارد پارک می شویم وبر روی نیمکت می نشینیم من چه احساس

 

وصف ناپذیری دارم این را از اشتیاق نگاهت یافتم تو برایم حرف می زنی

 

ومن چقدرآرامم از اینکه درکنارتنها دلخوشی زندگیم نشسته ام

 

تو ازنگاه اول می گویی و شرم زیبای دخترانه من که آنروزاحساس

 

می کردی به مثال یک مروارید سفید می درخشید ورنگ سرخی به خود

 

می گرفت ومن چه مسرور ازاین تشبیه تو ... تو ازاسیری دلت گفتی

 

که درنگاه اول مجنون شد و درنگاه لیلا غرق شد و چه روزهایی که دلت

 

درانتظار دیدن من بهانه گیر می شد وتو اول ندانستی که تنها دلیل

 

بدخلقی هایت نبودن من است ... چه زیباست این اعتراف ها و چه زیباتر

 

اعتراف دل من که مهرسکوت لبانم را شکست که من نیزبگویم ازهمان

 

دیدار اول دلباخته تو شدم ... ازدرد و دل های شبانه ام با مهتاب ...

 

ازنگاه خشک شده ام به درب حیاط ... ازدلواپسی هایم ... گفتم وگفتم وتو

 

چه صبورانه دل به دلم دادی ونگاه به نگاهم ...

 

حالا خوشحالم ... حالا که درکنارتو وبا تو ساعتها و روزهایم را سپری میکنم

 

خوشحالم از بودن با تو خوشحالم ... تاهمیشه برایم بمان تنها ثروت زندگیم ...

وصال ...

 

اسم تو که می آید ناخودآگاه گوشهایم تیز می شود ... همه حواسم چشم وگوش

 

می شود نفسم به شماره می افتد ... بلند می شوم چند نفس عمیق می کشم ...

 

انگار که قرار است تا چند لحظه دیگر با تو روبه رو شوم ... دستم را به روی

 

گونه های داغم می کشم حتی اناری شدنش را هم لمس می کنم ... به خود نهیب

 

می زنم او که اینجا نیست ... تو را چه شده است ؟؟؟

 

به سراغ کارها می روم تا شاید برای لحظه ای از فکر تو بیرون بیایم اما چشمانم

 

راز بی قراریم را فاش می کنند ...

 

تو آمدی ...

 

درست روبه روی من ایستاده ای ... دست پاچه می شوم ... نمی دانم چه بگویم ...

 

رنگ رخسارم از آنچه در دلم می گذرد خبر می دهد ... و من حتی نفهمیدم کی

 

صدایت برایم به مثال ترانه شد که سیر از شنیدنش نمی شوم ... کی راه ورود به

 

قلبم را یافتی ... کی عشقت در دلم ذره ذره راه یافت ... کی تنها بازیکن قلبم شدی

 

و فقط تو اجازه تاختن یافتی ... حالا دیگر همه احساسم شده ای ... صورت گلگونم

 

این را تایید می کندو تو همه اینها را از برق چشمانم فهمیدی و خواستی که همسفرت

 

در جاده زندگی باشم و من با یک لبخند به تقاضای چشمانت پاسخ دادم ... و تو

 

گلهای مریم را در زیر قدم هایم انداختی و من سرمست از نگاه تو به آسمانها

 

پرواز می کنم ......

خواب هر شب من ...

 

در خواب هر شب من !!!

 

من وتو در حلقه مهتابی ماه تاب سواری می کنیم و من در دامن پرچین شب

 

به نظاره ستاره های ریز و درشت می نشینم ودستانم را برای گرفتن یکی از

 

آنان دراز می کنم ... ستاره ای می چینم وبا سرور به تو نشان می دهم

 

تو به من نگاه می کنی و من ستاره را به دامن شب می اندازم تا از نورش

 

زمین روشن شود...

 

در خواب هر شب من !!!

 

زمستانی وجود ندارد ومن لباس نو بر تن بهار کرده ام وبا تو برای مرغ

 

عشقان دانه می پاشم...

 

در خواب هر شب من !!!

 

همه چیز سبز است ... بیابانی وجود ندارد ... کوهها همه سرسبزند و درختان

 

شاداب ... زیرا که از رفتن تو حرفی نیست و تو یار همیشگی من هستی ...

 

درخواب هر شب من !!!

 

صورت مهتابی ماه از همیشه پرنور تر است ولباس دامادی بر تن در انتظار

 

رسیدن خورشید خانم بی قراری می کند ...

 

در خواب هر شب من !!!

 

یاس ها همه خندانند و دلهای پرستوهای نشسته بر درختان چنار گرم است

 

که از ذوق دیدن ما با هم بالهایشان را تکان می دهند وشادی می کنند ...

 

در خواب هر شب من !!!

 

همه چیز زیباست ... زشتی نیست ... چون تو هستی وبا تو همه چیز

 

رویاست ... 

 

پانوشت۱) این مطلب رو برای شخصی نوشتم که امروز از من خواستن

تنها از جدایی و زمستان ننویسم.

پانوشت۲) همانطور که قبلا گفتم نوشته های من بدون مخاطب خاص هستند

وچون روزگار بی وفایی رو رسم کرده و در اطراف خود دخترانی را دیدم که ازاین

طریق ضربه خورده اند وبه قول خودشان عشقشان ترکشان کرده بیشتر از جدایی

می نویسم ...

رفیق نیمه راه ...

دوست داشتنی ترینم ... بی وفای دیروزم و بی وفای فردایم !!!

 

عشقت در تار و پودم ریشه دوانده... همه می گویند عشق نیست

 

تنها یک هوس زودگذر است اما من که خود می دانم همه وجودم از

 

آن توست مرا چه به حرف دیگران !!!

 

عشقت معامله نیست که بهتراز تو را دیدم با تو عوض کنم !!!

 

زیباترینم تو را با هیچ کس وهیچ چیز- تو را با تمام دنیا عوض نمی کنم

 

عشق زمینیم !!! تو جایت قرص قرص است درون قلبم که درهایش فقط

 

به روی تو باز شد و بعد از رفتنت به روی هیچ کس باز نخواهد شد این را

 

به تو قول می دهم ...

 

ترکم کردی ! فراموشم کردی ! به یار تازه ات دل بستی ! چشمهای مه

 

گرفته ام را ندیدی شاید هم دیدی و به روی خود نیاوردی!! اما من تو را

 

نفس می کشم تارو پودم آنقدر از تو خاطره دارم که دیگر یادم نمی آید

 

تو خود فانوس راه عشقم شدی جاده را نشان دادی و رفیق نیمه راه شدی

 

اما من به تو قول می دهم تو تنها پادشاه قلبم بمانی و حکمرانی کنی !!!

 

دوست داشتنی ترینم دلم برایت لک زده است برای یک نگاه زیبایت

 

برای یک ثانیه دیدن خنده هایت می دانم جزء فراموش شدگانت هستم

 

اما  بدان تو در جزیره قلبم زنده ای و زنده خواهی ماند ... 

 

 

پانوشت) این مطلب رو برای شخصی نوشتم که بنا به دلائلی قسمت و

تقدیر کسی که دوستش داشت نشد واز من خواستن مطلبی در این مورد بنویسم ...